تمرین این جلسه :

سه اتفاقی را انتخاب کنید که هنوز بابت آنها ناراحت هستید

(حتما مربوط به زندگی شخصی شما باشد )

در مورد آن اتفاق بنویسید که :

1. آن اتفاق چه چیزی را از من گرفت ؟
2. آن اتفاق چه چیزی به من یاد داد ؟
3. اگر آن اتفاق رخ نمیداد‍‍‍‍؛ امروز چه رشدی را نداشتم ؟
4. اگر خدا میخواست پیامی را از طریق آن اتفاق به من بدهد؛ آن پیام چه بود ؟
5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
20 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه شاهرضایی
فاطمه شاهرضایی
10 روز قبل

با سلام و درود خدمت استاد بزرگوار من یک مورد از اتفاقات رو مینویسم من از ازدواجم بسیار به شدت ناراضی بودم و همیشه فکر میکردم این بزرگترین دلخوری من از خدا وپدرومادرم هست وحالا با این قانون که آشنا شدم دقیقا چشم زیبا بین من باز شد من روستا به دنیا اومدم محیطی که بسیار زنان محدودند و آموزش چندانی نیست با ازدواج من به شهر اومدم وبا تلاش و کوشش مدرک خیاطی گرفتم وشاغل شدم وسالها با این شغل کسب در آمد وزندگی کردم چون من تولید کننده سرویس آشپزخانه هستم وشغلی که با ابتکار و خلاقیت سرکار داره وهنر روح منو نوازش میدادودراین بین پسرم مریض شد جوری که من دردسر زیادی متحمل شدم وهمین دردسر باعث شد من محیط بزرگ همدان خیلی خوب بلد بشم وبا تعداد زیادی انسان آشنا بشم وهمین آشنایی باعث ترقی شغل من شد وبا مامان نفیسه عزیز آشنا شدم وبا مبحث هدف گذاری وارزش گذاری ورسالتم آشنا بشم وبعد کلی دلخوری از خدا برگشتم و گفتم خدایا غلط کردم من نمی‌دونستم ودرک نمی‌کردم همه ی کارای خدا یا نعمته یا حکمت والان من پیغام نور آگاهی هستم به اطرافیان واگر یک نفر با حرف من برگرده به ذات خودش که روح خداست من رسالتم انجام دادم و خدا روشکرمیکنم که من رو لایق این همه موهبت قرار داده ومن هر لحظه با خداوند عاشقی میکنم واگر این ازدواج اتفاق نمی‌افتاد من هم به مثال دختران دیگر در روستا یک زندگی معمولی داشتم ولی الان من به لطف خدایک مادر توانمند و قوی واگاه هستم وسنگی که به طرفم پرتاب شده بود شده پله ترقی من ومن این روهمه ی لطف خداوند می‌دونم ودیدم نسبت به همسر تغییر کرده وخیلی مواقع من از قانون اعراض استفاده میکنم که همسرم کنارمنه نه روبروی من واز استاد ومامان نفیسه جان خیلی ممنون و سپاسگزارم

پروین
پروین
9 روز قبل

درود برشما
اولین اتفاق من در دوره دبیرستان درسهای زیست و شیمی و فیزیک رو بالای 18 نمره میگرفتم بطوریکه و در آزمون همیشه بالای 70 درصد تست میزدم ولی سال اول بدلیل کم شدن نمره در ریاضی و عربی رتبه خوبی کسب نکردم و همون موقع با دیپلم یک فرصت کاری برام پیش اومد و رفتم این اتفاق قبول شدن در رشته پزشکی رو از من گرفت ولی وارد یک عرضه کار مالی شدم که متوسط رو به بالا برام رشد داشته این اتفاق بهم این پیام رو داد که خیلی باید در تصمیم گیری دست کنم و بیشتر علاقمندی خودم رو ملاک قرار بدم وچون دارم الان حوزه منابع انسانی موسسه مالی کار میکنم تا الان موفق عمل کردم وقتی دارم بعد از خارج شدن از این کار در حوزه منابع انسانی و تعالی کار کنم بنظرم این کار از من برمی یاد نمی دونم اخرش چی میشه ولی اینبار میخوام دیگه روی خواسته ام پا فشاری کنم .من توی حوزه منابع انسانی سعی کردم خیلی از مشکلات رو حل کنم حتی از آسیب خودکشی افراد جلوگیری کردم . سعی کردم که به عدالت رفتار کنم خیلی از ساختار سازمانی رو در راستای بهبود عملکرد ارتقا دادم خیلی از افراد جویای کار رو بدون هیچ سفارشی مشغول بکار کردم و الان که مبینم زندگیشون روبه راهه خوشحال میشم سعی کردم شکل واقعی منابع انسانی رو به تصویر بکشم اون طور که باید باشه شاید ماموریت من هم همین بوده .
ولی همیشه رویای وارد شدن به عرضه پزشکی هنوز باهامه ولی وقتی شما توی این جلسه توضیح دادید درباره گذشته و اتفاقاتش الان اشک در چشم‌هام میاد و میگم خوب من شاید توی این زمینه از مورد قبلی توانمند تر بودم .

لیلی
لیلی
9 روز قبل

سلام بر همه عزیزان و استاد باشنگ عزیز
من همیشه ناراحت بودم که چرا در رشته هنری که علاقه داشتم ادامه تحصیل ندادم و در دانشگاه رشته مورد علاقه ام را نخواندم
این باعث شد من از اون دنیای پر احساس و هنری که داشتم دور شدم .ولی همواره تلاشم این بود که این دوری را با گذراندن کلاسای هنری که میرفتم کمتر کنم
اما امروز بعد از کلاسمون حسابی بهش فکر کردم و واقعا دیگه از این موضوع ناراحت نیستم چون این قبولی در رشته شیمی در دانشگاه و دوری از خانواده
اولا از لیلای لوسی که در خانه همه چیز بر وفق مرادش بود ازش من بهتری ساخت قربون خدا برم که داشت من را برای زندگی پیش روم آماده میکرد (این وسط اشکهام چی میگن نمیدونم خیلی احساساتی شدم ….🥹🥹🥹🥹)و باعث شد منو وارد بازار کار مردونه ای کرد که همیشه ازش فراری بودم کار در کارخانه رنگ چون داشتم آماد ه میشدم برای زندگی با مرد مورد علاقه ام اما در این راه برای اینکه بهش برسم کلی پوستم کنده شد.
اما در بین اون موفقیتها یک دفعه یه حساسیتی اومد سراغم که کلا کارم در کارخونه تعطیل شد و دیگه نتونستم اونجا کار کنم چرا؟؟؟؟چون باید برای رسیدن به رسالتم آماده میشدم الان اینو متوجه شدم ولی قبلا کلی ناراحتی و گریه کردم مثل کودکی که مستاصل شده بعد از ۷ سال کارکردن خانه دار شدم ولی خدا فرزند زیبایی بهم هدیه داد بعد از ۷ سال رنگ دنیام عوض شد زندگیم شیرین تر شد و پسرم که بز گتر شد آماده شدم برای تدریس و وارد شدن به دنیای آموزش و معلمی .به نظرم رسیدم به رسالتم با معلم شدنم کل دنیام رنگی رنگی شد من شدم یه مجنونی که وقتی به عشقام بچه ها و مدرسه میرسم کلا تمام زندگیم و مشکلاتم را فراموش میکنم و با درس و بچه ها عاشقی میکنم روابطم با بچه ها به شدت عمیق و عاشقانه است و زندگی ام همچنان ادامه داره دیگه از هیچ چیزی ناراحت نمیشم .و یقین دارم که داره بهترینها برام اتفاق می‌فته البته اگه ناظر خوبی برای زندگی ام باشم .خدا به من گفت صبر کن بیا پیش خودم من برات بهترینها را در زمانی که تو ظرف وجودیتو خالی کرده باشی پر میکنم و به بهترین شکل بهت هدیه میدم پس بیخودی دست و پا نزن استرس و اضطراب نداشته باش به من توکل و تکیه کن فقط ناظر خوبی برای اعمال و کارات باش تا کائنات را به کمکت بفرستم.تمام جلسات برام معجزه ای هست و پاسخ پرسشهایی که همیشه در سرم داشتم .
استاد ممنون از شما و از خداییکه که از حنجره طلایی و خدایی شما آگاهی را نصیبم کرد .

فاطمه
فاطمه
9 روز قبل

سلام استاد
من ۵ ساله که جدا شدم
۱.همیشه فکر میکردم که ۲۰ سال از جوونی و رویاهام وزندگی من به هدر رفت و هیچ دست آوردی نداشتم.یه زندگی تکراری ،بی هدف،بی انگیزه و……
۲.من یاد گرفتم که شجاع باشم ،خواسته هامو به زبون بیارم. خیلی قدر خودمو بدونم .من در زندگی قبلی گهواره ایثار بودم و به تنها کسی که فکر نمیکردم خودم بودم.
۳.امروز که در جایگاه یک زن مستقل و سرپرست فرزندانم هستم .فهمیدم که خودم رو دوست داشته باشم و به خودم احترام بگذارم .خوشحالم با تمام سختی هایی که داشتم الان حالم خیلی خوبه .حتی مسیر زندگیم هر روز قشنگ تر میشه .آدم هایی که سر راهم قرار میگیرند و باعث رشد و آگاهی من میشن(مامان نفیسه وشما استاد بزرگوار).خدارو شاکرم برای رزقی که به زندگیم جاری کرده
۴.به نظرم پیام خداوند شناخت خودم بود واین که مفهوم زندگی رو بهتر درک کنم و اینکه استاد من بفهمم چقدر توانمند و قوی هستم و به قول شما خودت رو تغییر بده تا دنیات تغییر کنه .
البته که هنوز زندگی در جریانه و من هر روز و هنوز دارم یاد میگیرم و با لذت این کارو انجام میدم.
✨️استاد… خداوندمنو میبینه✨️ .این مهمترین پیامی بود که از خدا گرفتم .
خداوند همه مارو میبینه🙏🏻

مزگان طاهری
مزگان طاهری
8 روز قبل

درود و عرض ادب
ضمن عرض تشکر از مامان نفیسه عزیز و شما آقای مهندس باشنگ گرامی.
موردی برای من نیست که هنوز ازش ناراحت باشم .
و همیشه هر اتفاقی پیش اومده پذیرفتم و سعی کردم درسش رو بفهمم .
کلا قدم به قدم زندگیم طوری بوده که باعث رشد امروزم در زمینه شغلی، ارتباطی، خانوادگی، اجتماعی شده.
مثلا اگر قبلا خیلی زودرنج و حساس بودم و بغض و گریه داشتم در اتفاقات؛ بعد از ورود به کارهای اجتماعی و چالشهای کاری فراوان بسیار قوی و محکم شدم؛
یا اگر کار خوبی انجام میدادم، منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، الان این خصلت رو ندارم و معمولا کارها رو برای خدا و حال دل خودم انجام میدم؛
قبلا اگر منتظر دیده شدن بودم، الان نیستم و مطمئنم اصل کاری که بخاد ببینه دیده.
یا همان اوایل ازدواج(۲۲ سال پیش) خیلی تنوع طلب در وسائل منزل و لباس بودم، اما بعد از تغییر چند وسیله در چند ماه اول متوجه شدم خیلی زود جدید و جالب ترش وارد بازار میشه به خودم گفتم stop بسه تو هیچ وقت نمی تونی هر چیز جدیدی میاد رو داشته باشی نه بودجه رو داری نه اینکه سیر میشی، بعد این ماجرا سعی کردم همیشه در خریدهام بهترین انتخاب رو داشته باشم( ساده و شیک) تا دلمو نزنه و همیشه ازش لذت ببرم و دنبال تغییر مدام نباشم.
یا اینکه عجول بودم و گوش شنوا نداشتم، الان تجربه و اتفاقات باعث شد، صبر کنم، خوب گوش کنم، روش فکر کنم بعد پاسخ بدم .
انتقاد پذیر نبودم! الان سعی می کنم بپذیرم و اگر منطقی بود رفتارمو تغییر بدم .
نسبت به قبل خیلی منطقی تر رفتار می کنم، که خب قطعا بخاطر تجربیات و بالا رفتن سن هم هست دیگه.
الان خیلی راحت می بخشم، و به این مورد خیلی مهم که همیشه بهش فکر می کنم، این هست که خدای به این بزرگی که خالق ما و جهان هستی ست با تمام کارهای بدی که ما انجام میدیم ، دوباره ما رو می پذیره و می بخشه، من که جزء کوچکی از این جهان هستی هستم من چرا نبخشم، ولی اگر جزو افراد درجه یک خانواده نبود رفت و آمدمو قطع می کنم.( بسته به نوع کاری که انجام داده)
خلاصه که چون زندگی می کنم و زندگی بدون چالش و مسئله نیست هر روز و هر لحظه در حال تغییر و نسخه جدید خودم هستم .
با سپاس،
نسخه جدید مژگان امروز ۲۲ خرداد ( من گذشته ام نیستم) بعد از گوش دادن به جلسه هفتم، بازنویسی معنا🥰🙏

زهرا
زهرا
7 روز قبل

من در خانواده ای بزرگ شدم که محبت کردن به فرزند رایج نبود به‌همین خاطر در مدرسه و بین دوستانم خیلی کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس داشتم نمیتونستم نه بگم واین باعث شد دوستی با یکی از دوستانم خیلی بهم آسیب بزنه اما الان با توجه به مطالب کلاس می بینم همون دوستی که خیلی برام آسیب داشت باعث شد یه جایی به خودم بیام به همه چی نه بگم و روی خودم کار کنم ،همون کودکی باعث شد دوره های توسعه فردی شرکت کنم و سعی کنم اونهارو به دیگران اموزش بدم همونها باعث شد الان بچه‌ ها رو بیشتر درک کنم و آموزش دادن بهشون رو دوست داشته باشم.
اتفاق ناخوشایند دیگه از دست دادن برادرزاده م بود که خیلی سخت بود اما با رفتنش خیلی چیزها یادگرفتم مثل صبوری،پذیرش،رهایی و نچسبیدن به دنیا،خودکنترلی، همدلی و..
ممنون برای این تمرین بسیار جذاب و تاثیر گذار
عاقبت به خیر باشید.

مبصری
مبصری
7 روز قبل

سلام و درود
من دستسازه‌های هنری انجام میدم.تقریبا ۴سال پیش گفتم فقطفروش ح۱وری کافی نیست من و هنرم باید دیده بشیم و دنبال مغازه رگشتم تا فروش حضوری‌هم داشته باشم…درهمین حین برادر شوهرم که مغازه بزرگ کالای خواب داشتن ازم خواستم گوشه‌ای از مغازه به من بدن و من در ازای اجازه درفروش و.. کمکشون کنم منم به اصرارهمسرم پذیرفتم تقریبا ۲سال پر چالش و ناراحتی را گذروندم تا اینکه اوایل اسفند ماه یهم گفتن باید معازه را خالی کنی تصمیم دارم‌کارمو ارتقا بدم و…واقعا توصیف حالم تو این روز غیرممکنه
گفتم من کلی کار آماده کردم برای فروش‌شب عید نمیتونم جابه‌جابشم قرارشد تا ۲۹اشفند بمونم و بعدش برم
خیلی حالم بدبوداین‌همه زحمت کشیده بودم همش داشت هیچ میشد ،افتادم دنبال پیدا کردن مغازه هزچی میگشتم دورتر میشدم و ناامیدتر…
خیلی مستاصل شده بودم از یه جایی دیگه کم آوردم و دست نگه‌داشتم گفتم خدایا من نمیتونم خودت درستش کن و دیگه دنبال مغازه نرفتم تمام وسایل جمع کرد آوردم خونه خیلی سخت بود برام
توهمون حال و اوضاع بهم پیشنهادشرکت در نمایشگاه نوروزی شهرمون رو دادن یادمه ماه رمضون هم بود همسرم گفت سخته برات گفتم نه شرکت میکنم با اینکه سخت بودولی خیلی حال خوبی داشتم اصلا متوجه گذر زمان نبودم تمام تایمی که نمایشگاه بودم با خدا بودم و عاشقانه صداش میکردم گذشت وگذشت ماه سوم بهار خرداد ماه بطور معجزه با فاصله یک آپارتمان کنار خونه یه مغازه نوساز بهم پیشنهادشد 🥹
ودوباره شروع کردم وهمه را از لطف خدا میدونستم از اون موقع هر چی میخواستم فقط و فقط از خودش بود و بس…
امسال با اموزش های استاد یکی از خواسته‌هام این بود قرارداد امسالم با فلان قیمت باشه یکبار ناخواسته بیانش کردم همسر وپسرم گفتن محاله اما مم اطمینان داشتم و خواسته‌ام را با احساس و تمام وجودم درخواست کرده بودم تا اینکه جمعه گذشته همسرم گفت تماس گرفته مغازه را فروخته بایدخالی کنی چند لحظه شاید کمتر از ۵دقیقه شوک شدم و کمی ناراحت اماشک نکردم و اون اطمینانه ته قلبم بودو باور داشتم این تغییر برایرشد و پیشرفتم لازمه. باورتون نمیشه دیروزصبح به فاصله چندتا خونه پایین‌تریه مغازه کمتر از قیمت قبلی وکمتر از قیمت درخواست من قرارداد بستم
😭😭😭😭
الان که ایپ چند سال را مرور میکنم متوجه شدم هیچ اتفاقی اتفاقی اتفاق نمیفته
با گذشت این چند سال من قوی‌تر،محکم‌تر و توانمندتر شدم هم درروابط ،هم در کاروهنرم واین جابه‌جایی‌ها هرکدوم درسی بزرگ داشت برام
فقط کافیه اطمینان داشته باشم و با تمام وجودخواسته‌ام را از منبع کل بخوام…
والان خدا راشاکرم چون با بیرون اومدن از مغازه برادر شوهرم کاملا مستقل شدم وخیلی تجربه‌های جدیدونابی داشتم
ومطمینم این مغازه جدید فرصتیه برای پیشرفت کسب و کارم ….
وخدا را شاکرم برای وجود استاد باشنگ و مامان نفیسه جان 🙏🙏🙏

نسرین میرشفیعی
نسرین میرشفیعی
7 روز قبل

باسلام .نزدیک یک سال ونیم پیش برای همسرم در کارش مشکلی پیش اومد که درگیر دادگاه و ..شد.اون موقع خیلی به ما سخت گذشت و واقعا عذاب کشیدیم .حتی تا یکماه به هیچ کس جز خواهرم نگفتم .ولی با گذشت زمان به این نتیجه رسیدم که چیزی که من را نکشد لاجرم قوی ترم می کند و فهمیدم که فقط باید از خدا هرچیزی را طلب کنم ولاغیر و حالا از این بابت از خدا مچکرم.🙏

وفا
وفا
7 روز قبل

سلام و درود خدمت دوستان عزیز و جناب باشنگ گرامی ..اتفاق زیاد پیش اومده برام .چون خونواده ما بخاطر کار پدرم از شهر مشهد اومدیم کرج و من اینقدر ناراحت بودم که تا ۳یا ۴ماه اصلا از خونه بیرون نمیرفتم .فکر میکردم تمام خاطرات و دوستان و همه چی رو از دست دادم..چون اونجا هم خواهر یکی از دوستانم منو برای برادرش میخواست منم تو سنی بودم که بدم نمی اومد و این جابجایی ما خیلی تو روحیه من تاثیر گزاشته بود . به اصرار پدرم کلاس کامپیوتر ثبت نام کردم و یواش یواش حالو روزم بهتر شد خلاصه که با افراد جدید و دوستان جدید و بعدش دانشگاه که شاید از انتخاب رشته ای که بودم هم زیاد راضی نبودم ولی همون دانشگاه با آشنایی و معرفی آشناهای یکی از دوستان منجر به ازدواج شد . من اگه تو مشهدبودم شاید دوستانمو داشتم ولی تجربه ها و اتفاقاتی که برام اینجا افتاد رو نداشتم .الان فکر میکنم چقدر خوب شد که با اون آقا نشد ازدواج کنم .البته که ازدواج الانم هم چون یکم فرهنگهامون باهم فرق میکنه منو بیشتر ترغیب کرد که بتونم رو خودم کار کنم چون واقعا آشنایی با مامان نفیسه و کلاس و آموزشهای خوب شمابرام بسیار عالی و تاثیر گزار بوده ..پبام خدا برام این بود که هیچ وقت وابسته به گذشته نباشم و به خدا اطمینان داشته باشم که هر اتفاقی اتفاقی نیست وایمان و اعتمادم به خدا بیشتر شد . که این اتفاق هم واقعا یک نعمت و رزق عالی بود که خدا قسمت من کرد .خداروشکر میکنم .و ممنون شما.سلامت باشین .

آخرین ویرایش 7 روز قبل توسط وفا
ملیحه عظیم نژاد
ملیحه عظیم نژاد
7 روز قبل

با سلام خدمت استاد بزرگوار،انتخاب ناراحت کننده در زندگی زیاد داشتم ولی تنها اتفاقی که من رو خیلی ناراحت کرد خیانت همسرم بود چون من در سن ۱۸سالگی و باعشق ازدواج کردم این اتفاق ناگوار ۵سال طول کشید و یک شب که از شدت ناراحتی از خواب پریدم و دیدم با دخترم تنهام خیلی گریه کردم و شروع کردم باخدا دردودل کردن ناگهان احساس کردم خدا به من توجه داره و مرا در آغوش خودش گرفته و شروع کردم اشک‌هام رو پاک کردن و گفتم من تو رو دارم دیگه غمی نباید داشته باشم از این به بعد صلاح زندگیم دست خودت و پذیرش و رها کردن و توکل عمیق به خودش باعث شد که شوهرم در کمال ناباوری و وقتی من داشتم خودم رو حتی برای جداشدن آماده میکردم برگشت،و این شد رمزی برای من در زندگیم که تمام امور زندگیم رو به خدا بسپارم البته من غرور و منیت هم داشتم که با این اتفاق سعی کردم رفعشون کنم

ملیحه علیزاده
ملیحه علیزاده
7 روز قبل

سلام ودرودخدمت استاد بزرگوار
چیزی که منو خیلی ناراحت کرده عدم موفقیت در تحصیل هست به دلیل اینکه خانوادم فقط نمره ورشته تحصیلی براشون مهم بودهمیشه پر از استرس بودم شب امتحان هیچ وقت نمی‌تونستم تمرکز داشته باشم اینقدر که به زیر سرم کشیده میشدم همین شد که از درس متنفرشدم و ادامه ندادم همین موضوع باعث شد آدمهای موفق رو دنبال کنم ببینم چطوری به جایگاه اجتماعی ومالی خوبی رسیدن خیلی دوست داشتم تغییر کنم وآدم سابق نباشم تا اینکه خداوند مامان نفیسه عزیز رو سر راهم قراردادوحالااستادباشنگ بزرگوار واین آگاهی های ناب واقعا آدم سابق نیستم به لطف خدا وآرامترشدم آدمهاروبهتر درک میکنم قضاوت کردنم کمتر شده کسی رومقصر نمیدونم اتفاق‌هایی که برام میوفته سعی میکنم درسشو بگیرم دیگه خودم ناظرم گرچه که خیییلی نیاز به تمرین دارم احساس میکنم دانشگاه دارم درس میخونم بعداز استعدادیابی که شدم توجهم روتوانمندیام خیلی بیشتر شده و همین طوربه توانمندی‌های بچه هام توجه ویژه ای دارم چشم زیبابینم فعال شده به لطف خداحتی اطرافیانم میفهمن قوی تر شدم کلامم دلنشین تر شده طوری که منتظرن من کاری روشروع کنم واوناکنارم مشغول بشن این توانمندی رو در وجودم میبینن همه اینها لطف خداوند بوده و هست این بهم خیلی انگیزه میده حضور پررنگ خداوند رو با تمام وجودم احساس میکنم مطمئنم تا 5 سال دیگه جایگاه عالی تری خواهم داشت

ازاده خسروی
ازاده خسروی
6 روز قبل

سلام اقای مهندس عزیز روز به خبر هر کس در زندگی با تروماهای متعدد روبروست من هم تروما زیاد دیدم متاسفانه هنوز نتونستم با فوت پدرم کنار بیام با اینکه میدونم منطقی نیست ولی پدرم خیلی ساپورتیو بودن و من بعد از جلسه هفتم تازم فهمیدم که ساپورت کردن بچه اونم حتی بعد از ازدواج چقدر جنایته و الان که نیستن من خالی کردم و نمیدونم چه کنم درسی که گرفتم این بود که برای بچه های خودم این همه حمایتگر نباشیم چون همسرم هم راه پدرم رو برای دو دخترم پیش گرفته و همش نگرانشونه و سایه به سایه همراهشونه نمیخوام اونا مثل من آسیب ببینن

زینت حداد
زینت حداد
6 روز قبل

یکی از موضوعاتی که گاهی باعث ناراحتی و استرس من می‌شود، سفرهای طولانی و دور است. بیشتر افراد دوست دارند به سفرهای طولانی بروند، اما من سفرهای کوتاه، یک یا دو روزه در داخل کشور را بیشتر می‌پسندم. قبل از سفر معمولاً استرس و نگرانی زیادی دارم و همین موضوع باعث فشار روحی و ناراحتی من می‌شود. خارج شدن از منطقه امن زندگی‌ام برایم آسان نیست.

با این حال، سفرهای هوایی را دوست دارم و هرچند قبل از حرکت اضطراب دارم، وقتی به مقصد می‌رسم احساس خوبی پیدا می‌کنم و تجربه‌های ارزشمندی به دست می‌آورم. سفرها فرصت یادگیری زیادی برای من فراهم می‌کنند.

در سفرهای مختلف با فرهنگ‌ها، آداب و رسوم، غذاها و سبک زندگی مردم آشنا می‌شوم. برای مثال، در بعضی کشورها مانند هند، مردم با وجود امکانات محدود، روحیه‌ای گرم، پذیرش بالا و رضایت از زندگی دارند که برای من بسیار آموزنده است.

یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که از سفرها گرفتم، این بود که همیشه نباید در هر شرایطی خود را تحت فشار قرار داد یا بیش از حد از خود انتظار داشت. همچنین یاد گرفتم که صبر، قدردانی از داشته‌ها و پذیرش شرایط زندگی می‌تواند به آرامش بیشتر انسان کمک کند. زندگی همیشه بدون سختی و غم نیست، اما می‌توان با صبر و پذیرش، بهتر با چالش‌ها روبه‌رو شد.

لیلا لشکری
لیلا لشکری
6 روز قبل

با سلام و احترام خدمت استاد پاشنگ بزرگوار و هم گروهی های عزیز
من تا ۴ سال پیش از خانواده ام بابت تصمیم هایی که ب ای انتخاب همسر و ازدواج که به صورت کاملا سنتی بود ناراحت بودم و هم از انتخاب رشته و دانشگاه و شغلم و پیامدشم برام بلاخره نارضایتی در هر دو زمینه بود یه زندگی معمولی که فکر می کردم قربانی فقط من هستم و بس ولی دوره ای رو با استادم که روحشون شاد باشه گذروندم تحت عنوان بخشش خود و دیگران که هرکاری در گذشته شده و خانواده انجام دادند از روی ناآگاهی بوده و ببخشیم و رها شویم که همین کار رو انجام دادم و کلا نگاه قربانی بودن رو از من گرفت و پذیرفتم که حتما باید جزییی از رشد من بوده که وارد زندگیم شده و البته بیماری که برام پیش اومد همسرم به من ثابت کرد که چقد همراه و کنار من بوده و تصمیم اشتباهی نبوده و من سالیان دراز ی رو با ذهنم کلنجار رفتم و از لحاظ شغلی هم بلاخره شرایط آرامش بخشی دارم و تونستم رسالت خودم رو به عنوان یک معلم انجام بدهم و آرامشم رو و آموخته هایم رو به دانش آموزان منتقل کنم و بعد از مدتها که می بینمشون کلی اظهار علاقه می کنن و از سبک سخنوری و تدریس و نکات مثبتم خیلی می گن که همین حس خوبی بهم میده و یادآوری میشه که مفید بودم برای زندگیم و در انتخاب شغلم هم اشتباهی نبوده از خداوند بابت قرار گرفتن در مسیر آگاهی سپاسگزارم که رنج هایم گنجی شد و دلم را به نور آگاهی روشن کرد که در میان مشکلاتی که دارم باز هم حالم خوب باشد و به دنبال آگاهی هی ناب تری باشم دیگر گذشته رو به عنوان نردبان رشد آینده بهش نگاه نمی کنم و نگاهم به حالی است که مرا به رشد هرچه بیشتر برای آینده ای بهتر نزدیک می کند .

زیبا صنوبری
زیبا صنوبری
6 روز قبل

سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار و مامان نفیسه عزیز و دوستان جان
راستش حدود ۱۰ سال پیش شمال مهمان یکی از خواهرانم بودم
پسرهامون با هم درگیر شدن و اتفاقی که نیاید افتاد
توهین و زدوخورد و فحاشی
البته از طرف پسر صاحبخانه
من و همسرم تا اونروز چنین تجربه ای در خانواده نداشتیم
تا حالا به این گذشته اینطوری نگاه نکرده بودم که این اتفاق چه موهبت بزرگی از طرف خداوند بوده

بعد از اون شب
همسرم بفکر خرید زمین تو شمال افتاد که جای ثابتی داشته باشیم
همون شد که خرید زمین و ساخت و ارزش افزوده ی خیلی خوبی که برای ما تو زندگیمون داشت
بنظرم اگر اون اتفاق بظاهر تلخ نمی‌افتاد از لحاظ شرایط اقتصادی الان وضعیتمون اینکه هست نبود و درسی که گرفتم اینکه مغرور نباشم چرا که ی نوجوون میتونه راحت منو خانواده مو بهم بریزه
من اون شب متوجه نشدم که چی در انتظار آینده ی منه
و الان ممنون خدا هستم که پشت هر اتفاق حتی ناخوشایند حکمتی وجود داره و برای ما استارت سرمایه گذاری شد
ممنون از استاد بزرگوار بخاطر آگاهی که به ما می‌بخشند تا بتونیم حتی از گذشته ی تلخون هم شیرینی شو بچشیم

سارامظاهری
سارامظاهری
6 روز قبل

سلام و عرض ادب
من به انتخاب خودم ازدواج کردم و جلوی خانوادم ایستادم و خلاصه اونها برای ازدواج من با تمام مشکلاتش راضی شدن و من چون انتخاب خودم بود و همه چیزهایی که گفته بودن بهم برام اتفاق افتاد دیگه رویی نداشتم که حرفی بزنم و همیشه همچی را گل و بلبل نشون میدادم. اذیتهای همسر و خانوادش خیلی زیاد شده بود و من دم نمیزدم و نظرم این بود خودم کردم پس باید تحمل کنم با اینکه بازم از طرف خانوادم حمایت مبشدم. حتی وقتی خانواده همسرم ازم حلالیت طلبیدن میگفتم چه فایده جوونی من بر نمیگرده و فقط تمرکزم شده بود روی کارهای همسرم و ایراد گرفتن بهش. دوره‌های زیادی شرکت کردم بازم کامل متوجه نمی‌شدم ایراد کارم کجاست چرا زندگی من درست نمیشه . تا روزی که با ناراحتی اومدم پی وی استاد و جوابی که استاد باشنگ بمن دادن انگار سیلی خداوند بود و انقدر گریه کردم و بهم بر خورده بودو خیلی فکر کردم و من تازه بیدار شدم. تازه فهمیدم ایرادم کجاست. خداوند خیلی نشونه بهم داده بود و نفهمیده بودم تازه الان فهمیدم و از وقتی تمرکزم شده روی کار خودم ، خداراشکر رونق کارم خیلی بهتر شده و کار همسرم هم به درآمد دوبرابری رسیده و خداراشکر می‌کنم که من رها نکرد تا تونستم بفهمم.
الان دیگه گذشته اصلا اذیتم نمیکنه و تازه فهمیدم چقدر اتفاقاتی که برام افتاده بود بهم کمک کرد تا قوی باشم و ادامه بدم…
🙏🌺

مرضیه رضائی
مرضیه رضائی
5 روز قبل

مورد اول:اینکه در اتفاقی که برام افتاد نتونستم به راحتی صحبت کنم
۱_هنوز ناراحت باشم چرا نتونستم حرفم را بزنم واز حق خودم دفاع کنم واجازه دادم دیگران برام تصمیم بگیرند
۲_اینکه متوجه ضعف در عزت نفس واعتماد ب نفسم شدم وتصمیم گرفتم روی این دومبحث آموزش ببینم وتمرین انجام بدهم
۳_در مسیر رشد وآگاهی نبودم والان نمیتونستم حرفهام را بدون دلهره بیان کنم
۴_ اتفاقات زیبا با تغییر از درونت شروع میشه

مورد دوم:نزدن کارگاه تولید مواد پروتئینی سالم:
۱_عدم حس استقلال مالی
۲_مسیر موفقیت فقط از راهی که تو انتخاب کردی نیس کافیه به خدا اعتماد وتوکل کنی قطعا با تلاش خودت خدا بهترینها را برات رقم میزنه
۳_امروز در مسیر رسالتم قرار نمی گرفتم و با ذوق هزاران برابری تلاش برای توسعه خود وخدمت به دیگران را نداشتم
۴_تلاشت باید هدفمند باشد ومستمر ادامه بدهی ونیتی خدمت به خلق باشد من مابقی را درست میکنم
مورد سوم:زندگی کردن در خانه پدر ومادر همسرم:
۱_عدم آزادی واستقلال در تربیت فرزندانم و سکوت در برابر هر اتفاق
۲_برای رسیدن به اهدافتان باید صبور باشی
۳_صبورتر وآرام تر نبودم ونمیتونستم قدر دان لحظه ها وآرامش حتی در همان روزها باشم
۴_در هرلحظه خداست ومینوانی شاد باشی وعاشق و شاکر❣️❣️❣️⚘️⚘️⚘️

ارام
ارام
4 روز قبل

باسلام و خداقوت به استاد عزیز.درطول زندگی همه اتفاقات زیادی میفته که میتونه باعث تغییر در روند زندگی دیدگاه آدم بشه .اولین اتفاق مهم درزندگی من فوت پدرم زمانی که من ۱۵سال داشتم .خوب این اتفاق محبت پدر راازمن که همه چیزم بود گرفت و چیزی که یادم داد بزرگ شدم که که چیزی ماندنی نیست .اگراین نمی‌آمد مسلما من یکباره بزرگ نمی‌شدم اتفاق دوم من تغییررشته من بود که ازصفردرسن ۲۵سالگی شروع کردم و اعتماد به نفس راازمن گرفت وترس ازاینکه راهیه داد اما بعد از ۳سال خودم راپیداکردم و بهم یاد داد که باید در هرزمان به خدا تکیه کنم .خدابه من یاد داد اعتمادبه هرکسی نکنم و درددل باهرکس درست نیست اتفاق سوم توزندگیم زمانی که خونه خریدم و خونه دادگاهی شد بدلیل اینکه شاکی شخصی داشت موقعیت‌های خوب و هزینه های هنگفت وفرصت خونه دارشدن راگرفت اما یادگرفتم اول به خداتکیه کنم بعدبه دیگران واینکه کار راباید به کاردان سپرد .اگراین نمیاد خوب من الان خونه داشتم اما قوانین خرید خونه و سند رانمیدونستم

الهه
الهه
3 روز قبل

به نام خدایی که عشق را آفرید

اتفاق اول : فقدان وجود پاک و نازنینی مثل مادرکه در اوج بچگیم از وجود پرگهربارش محروم شدم و این فقط یک اتفاق نبود برام یک ضایعه ی دردناکی بود که دو تا اتفاق بعدی رو هم تحت الشعاع خودش قرار داد چون دنیای یه دختر، مادرشه و من دنیامو از دست دادم وقتی درکی از مرگ نداشتی و وقتی بفهمی تمام ذوق وشوق مادرت بودی و این اتفاق مثل دومینو برام تمام اتفاقات زندگیم رو رقم زد
این اتفاق آینده مو ، کودکیمو از من گرفت و منو از ناظر بودن به منظورشدن تبدیل کرد یعنی دیگه خودم نبودم ولی چیزی که این اتفاق بهم یاد داد این بود که خدا از مادر هم به آدم دلسوزتر و مهربان تره و خودش شد برام مادر و شد تمام دار و ندارم و باید بقيه ی زندگیمو رو پای خودم وایستم و همین منو تبدیل کرد به یک آدم صبور و اگر مادرمو از دست نمیدادم تبدیل میشدم به دختری که از عهده ی کوچکترین مسائل زندگی برنمیومد چون میدونست یکی هست که همه جوره هواشو داره و تن به سختی نمیداد و مهم ترین پیامی که از طرف خدا دریافت کردم این بود که امانتیشو پس گرفت چون مال خودش بود و اختیار گرفتنش رو در هر زمان و لحظه ای داره

اتفاق دوم :از لحاظ تحصیلی دچار افت شدیدی شدم وهمین باعث شد که دچاربی انگیزگی و بی هدفی بشم چون بزرگترین مشوق زندگیم رو از دست داده بودم چون آرزوش بود که پزشک بشم به خاطر اینکه شوق درس خواندن رو در من دیده بود و نتونستم اون جوری که باید در تحصیل پیشرفت کنم و آرزوی مادرمو برآورده کنم و خودمو هنوز مدیون میدونم
و این باعث شد حس ارزشمندی و مفیدبودن رو ازم بگیره
و چیزی که بهم یاد داد این بود که هنوزم دیر نشده و میتونم از طریق کاری که براش ساخته شدم به یک شکل دیگه آرزوی مادرمو برآورده کنم
و اگر پیشرفت تحصیلی داشتم قطعا به این آگاهی ک الان رسیدم، نمیرسیدم و انتخاب دم دستی ای میکردم که براساس غلیان احساساتم بود و بعدها دچار پشیمونی میشدم
و اگر خدا میخواست پیامی بهم بده این بود که بهم بفهمونه که هر کسی رو بهر کاری ساختم و منو بنشونه جایی که باید باشم و منو بخاطرش خلق کرده

اتفاق سوم : هنوز دو تا اتفاق قبلی برام روشن نشده بود و باهاشون کنار نیومده بودم که وارد زندگی ای شدم که کاملاً ناآگاه بودم مثل نوزاد تازه متولدشده و اطرافیانم هم براساس یه سری آداب و رسوم سنتی اتفاق افتاد و دقیقا شدم یه منظور واقعی
و این اتفاق باعث شد که خودمو گم کنم و مثل یه ربات عمل کنم و خودمو فراموش کنم که وجود دارم و دچار بیماری شدم که در اثر استرس و اضطراب تشدید میشد
اما این اتفاق به مرور زمان بهم یاد داد که آدما رو همونجوری که هستن، قبول کنم و قانون اعراض رو فراموش نکنم
و اگر این اتفاق رخ نمیداد قطعا به رشد آگاهیم در هر زمینه ای که قرار بود واردش بشم رو تقویت میکردم و نمی‌گذاشتم دچار چالش هایی بشم که به چالش های قبلیم اضافه کنه

و پیامی که خدا خواست بهم بفهمونه این بودکه قدرخودمو بیشتر بدونم و هیچ کس و هیچ چیز ارزش ناراحت کردنمو نداره و تا میتونم برای رشد معنویم تلاش کنم که مسائل برام قابل درک تر بشه

لیلا
لیلا
1 روز قبل

سلام ببخشید من تمرین جلسه هفتم رو دیر انجام دادم خیلی فکر کردم تو این مدت فکر میکنم یکی از اتفاقهایی که من هنوز بابتش ناراحت هستم و واقعا لطف و اراده خدا وند بوده ازدواج خواهر کوچکم قبل از من و بلافاصله فوت پدرم بود که من رو خیلی اذیت کرد و کاملا ناامید بودم وفکر میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم ازدواج کنم ولی به فاصله 2 ماه از فوت پدرم با همسرم آشنا شدم و خدا ایشون رو سر راه من قرار داد…. یک مورددیگه که میتونم بهش اشاره کنم بیماری افسردگی همسرم بود که من. و خیلی قوی‌تر کرد تجربه های زیادی بدست آوردم کلاسهای زیادی شرکت کردم که بتونم درکش کنم و بچه هام رو از آسیب نجات بدم و چون هر ماه باید آمپول تزریق میکردن باعث شد من تزریقات رو یاد بگیرم دقیقا پشت هر اتفاقی حکمتهای خداست