طبق مطالب این جلسه بفرمایید که در زمانهایی که موهبت هایی یا عذاب هایی در زندگی شما وارد شده ؛ در آن مقطع غالبا چه احساسی داشتید و در حال فرستادن چه ارتعاشی به دنیا بودید :

3.5 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
46 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
شهناز اسمی
شهناز اسمی
14 روز قبل

با سلام
من در سال ۱۳۷۱ در۵ ماهگی حاملگی دچار فشارخون حاملگی شدم و بچه رو از دست دادم و فشارخون به کلیه هام اثر گذاشته بود ولی به فضل خداوند وبا اعتماد قلبی که به خدا داشتم ودرخواست شفا از درگاهش نمودم کار کرد کلیه هام برگشت ولی من در آن بازه زمانی در فرکانس غم بودم احساسم تاسف وفرایند دلسردی وهمیشه غمگین بودم خیلی زمان برد تا من از این حال وهوا بیرون بیام

در عوض موقع خر ید خونمون ویا خرید ماشین یا باغ در ارتعاش اشتیاق با احساس خوش بینی وفرایند قصد ونگرش ام به زندگی امید

امیدوارم همیشه ارتعاشمون مثبت باشه ممنون از زحمات استاد ومامان نفیسه

فرشته میر
فرشته میر
13 روز قبل

با سلام
روزی که فهمیدم خدا یه دختر کوچولو قراره به ما هدیه بده ،خیلی حس غیر قابل وصفی داشتم ،حال خودم و نمی فهمیدم ،می دونستم که که خدا قرار یه کوچولوی پر از رحمت و روزی و برکت واسه خودش و ما باشه ،فکر کنم اونجا ارتعاش روحیم اشراق بود ،کم کم عشق و شادمانی هم بهش اضافه شد .
و لی اتفاق بعد روزی که همسرم خبر شهادت رهبر و دادن من حس خیلی بدی داشتم هیچ جونی در بدنم نبود حس می کردم خودمم روح از بدنم جدا شده ،بعد غم اومد سراغم،عصبانیت ،ترس ،شرم،گناه تقریبا من همه ی ارتعاشات بد جدول و با هم داشتم اما بیشترینش،غم و ترس بود
اما کم کم یادم اومد که خدا هست،امام زمان هست و،، ،،،و تونستم شهادت آقا رو بپذیرم و حالم بعد ۷_۸روز بهتر شد و کم کم تونستم خودم و جمع و جور کنم

فاطمه شاهرضایی
فاطمه شاهرضایی
13 روز قبل

سلام وعرض ادب خدمت استاد بزرگوار ، من تولید کننده سرویس آشپزخانه وسرویس خواب هستم وتولیداتم خودم میفروشم وقتی با فرکانس بالا و امیدوارتر برای فروش میرم فروش بالاتری دارم واون درامد برای من پربرکت هست ومن در حال ارتعاش اشتیاق وامید بودم ووقتی با ارتعاش پایین تر برم فروش کمتر اون در آمدهم برای من مفید واقع نمیشه واز استاد عزیز سپاسگزارم که این قوانین رو برای ما روشن کرد وخدای متعال رو شکر میکنم بابت این همه رزق و آگاهی

آخرین ویرایش 13 روز قبل توسط فاطمه شاهرضایی
فاطمه
فاطمه
13 روز قبل

سلام
استاد چند روز پیش منتظر خبری بودم از طرف کسی که قبلش با هم خیلی چالش داشتیم و نهایتش شد اعصاب خورد کنی و دعوا و….
همون روزی بود که شما فرمودید دعوا و مشاجره و…فرکانس پایینی داره و بهتره که رها کنیدو ادامه ندید .من هم با وجود اینکه خیلی سخت بود برام و دوست داشتم جوبشو بدم (در فرکانس خشم بودم)ولی تصمیم گرفتم.به خصوصیات خوب فرد توجه کنم با وجود اینکه واقعاااا سخت بود برام .و خودم رو آروم کردم اومدم در فرکانس پذیرش و بخشش قرار گرفتم .کلا بیخیال طرف شدم و رهاش کردم ..امروز که از خواب پا شدم دیدم که خبرخوبی که منتظرش بودم به دستم رسید .
وای خدا ممنونم ازت.
استاد از شما هم ممنونم
این داغ ترین تجربه ام بود .

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  سعید باشنگ
12 روز قبل

ممنون استاد
حالم خیلی بهتر شد💙

ملیحه عظیم نژاد
ملیحه عظیم نژاد
13 روز قبل

با سلام اوایل ازدواجم سال ۱۳۸۱شوهرم کارت معافی سربازی رو در بانک گم می‌کند و متاسفانه با اون یک چک دزدی رو پاس می‌کنند و شوهرم رو بازداشت کردند،اتفاقی که جز خدا شاهدی نداشتیم همه به هر دری میزدند،حتی پیدا کردن پارتی ولی من فقط سلول به سلول وجودم فقط به خدا توکل کردم و معجزه اتفاق افتاد و متهم اصلی دستگیر شد،از اونروز همیشه خودم رو در حالت توکل قوی قرار دادم و حتی جایی که دچار ترس و تردید شدم عواقبش رو دیدم

زهرا خوبان
زهرا خوبان
13 روز قبل

سلام من از چند نفر هدیه روز معلم گرفتم که الان متوجه شدم قبلش ارتعاش عشق و ارزشمندی داشتم
در مورد مسائل مالی هم وقتی اتفاق خوب افتاد که قبلش نگاه ناظرم رو مدیریت کردم و ارتعاش خوش بینی و لیاقت داشتم
و چندبار هم اتفاقات بدی برام افتاد که الان متوجه شدم قبلش ارتعاش کم ارزشی، خواری فرستاده بودم.

ملیحه علیزاده
ملیحه علیزاده
13 روز قبل

سلام و عرض ادب
من اون سالی که خونه خریدیم خیلی حس خوبی داشتم حس مالکیت وارد خونه میشدم دوست داشتم بغلش کنم ولی این حس متاسفانه دوسال بیشتر طول نکشید همسرم همیشه می‌گفت بفروشیم زمین بخریم ویلایی بسازیم ومن خوش بین نبودم تا اینکه فروخت و دنبال خرید زمین افتاد ومن میگفتم بنگاهداراکلاه بردارن تا اینکه همینطور هم شد و دیگه هنوز نتونستیم خونه بخریم

زهرا آهن پور
زهرا آهن پور
13 روز قبل

باسلام. من زمانی که حامله شدم و وقتی برای اولین بار صدای قلب فرزندم را شنیدم احساس غیر قابل وصفی داشتم ترکیبی از عشق و شادمانی و امید و آرزو همراه با احساس مسئولیت .

مزگان طاهری
مزگان طاهری
12 روز قبل

چون همیشه اعتقاد دارم هیچ اتفاقی، اتفاقی، اتفاق نمی افتد؛
بنابراین وجود خدا رو بیشتر حس می کنم و منتظر درس جدیدم؛
در هردو مورد شروع به شکرگذاری می کنم؛
در عذابها از خدا آرامش میخام و ازش میخام دستمو ول نکنه و کمک کنه از اون چالش با آگاهی بگذرم و متوجه دَرسِش و نکته ای که وجود داره بشم و نکته رو دریافت کنم ،و از این مرحله بگذرم؛
و پذیرفتن رو اصل هر ماجرای زندگی می دونم؛
موهبتها رو هم کمکی از سمت پروردگار می دونم و فک می کنم چون در مسیر درستی هستم و خداوند میخاد به من بگه ادامه بده؛
هرجایی اشتباه گام برداشتم و نیاز به راهنمایی داشتم و بزرگ شدن، یک چالش داشتم؛
و این نگاه باعث شده از گذشته تا به امروز از اتفاقهای بد ناراحت نشم؛
و در گذشته نمونم، و از اتفاقهای خوب خیلی خوشحال نشم و باز هم در اون غرق نشم؛
و همیشه در حال کسب آگاهی و به روز شدن باشم؛ خداروشکر این موضوع باعث شده انعطاف پذیری بالایی داشته باشم و در حل مسائل خیلی موفق باشم.

مزگان طاهری
مزگان طاهری
12 روز قبل

درود و عرض ادب
استاد گرامی و مامان نفیسه سپاس بابت دوره ارزشمند قانون آفرینش خداوند رو شاکرم که روزی من قرار داد تا در این دوره شرکت کنم، بابت افزایش آگاهی شکر.
در ادامه خواستم مثالی که واسم اتفاق افتاده رو بگم که هم چالش زیاد داشتم و دارم و هم موهبت و لطف خدا، چون مدیر هنرستان هستم در حوزه کاری مثال می زنم،
موردی که یکشنبه هفته پیش اتفاق افتاد رو میگم؛
شاید بعضیا واسشون خنده دار باشه ولی من کوچک ترین اتفاقات رو هم در زندگیم نتیجه رفتار خودم می دونم ، و یه نکته دیگه اینکه همه چی سلسله ای به هم ربط داره.
همیشه موارد و مسائلی که برای دخترام بوجود میاد رو به طور دقیق بررسی می کنم و تا جائیکه امکانش هست کمکشون می کنم،
روز شنبه بخاطر وقت گذاشتن برای مسئله انتخاب رشته یکی از دخترای متوسطه اول بدون هیچ چشم داشت مالی و خوشحالی بی حدو حصر خانواده و دعای خیر مادر بخاطر اینکه گره های ذهنی فرزندش باز شده بود و مسیرش و به روشنی انتخاب کرد و دیگه دودل نبود،کلی دعام کرد،
و روز یکشنبه وقتی وسط اتوبان و در قسمت پل رو گذر و بدترین جای ممکن ماشینم پنچر شد، آرام کشیدم به قسمت امن خیابان، ظهر بود و هوا بسیار گرم و سوزان!
هنو در حال تماس بودم که کارگر شهرداری با ماشین پر از هرس درختان دنده عقب برگشت و اومدن به کمک؛
حتی ثانیه ای منتظر نموندم و اذیت نشدم در اون آفتاب سوزان و گرما، که کمک از راه رسید، من این موارد رو موهبت و از دعای اون مادر می دونم، اصلا موهبت ندونم چی بدونم چون مسیر خیلی خطرناکی بود و اصلا فک نمی کردم کسی بایسته !
جناب باشنگ چون طولانی شد دیگه ادامه ندادم اما اگر نیاز بود بفرمایید تا از یکی چالشهام هم بگم.

مزگان طاهری
مزگان طاهری
پاسخ به  سعید باشنگ
11 روز قبل

درود و عرض ادب
یعنی استاد دعای دیگران در حق ما هیچ اثری نداره؟
پس هر اتفاق خوب و موهبتی در زندگیمون رخ میده از فرکانس خودمونه؟
چالشها و مسائل چی؟

زینت حداد
زینت حداد
12 روز قبل

سلام خدا قوت وسپاس از مطالب شما وقتی در موهبتی قرار می گیرم احساس شادی ودرلحطه بودن وحال خوبی دارم ولی برعکس زمانی برعکس من کاری جدید یا جای جدید برم یا می خوام انجام بدم استرس واضطراب ب سراغم می آید یا وقتی بیمار میشم با وجودی می دونم سالم هستم ولی ذهنم ب چالش میبره عصبیو بی حوصله میشه که این دیگه چه بیماری هست ینکته که من تو ویس جلسه اول گوش‌دادن متوجه شدم که بدنم ۹۸ درصد خودکار پس بیماری هم خودش ب کمک بدن هوشیاریم درمان میشه ونیاز به دارو نداره جناب باشنگ شماهم موافق هستید با این مطلب آیا همین طور نیست ؟

وفا
وفا
12 روز قبل

سلام خدمت جناب باشنگ بزرگوار من تجربه‌ی بدی که دارم اینه که یه مدت دردی در سمت راست شکمم داشتم و حس ضعف و بیماری وفکرای جور واجور و همیشه در حال سرچ علائم بودم و دنبال درمان ..یه مدت با یه گروهی که نور خواری و رها سازی افکاربود آشنا شدم و اونجا بود که اول همینجوری شروع کردم وبه خودم میگفتم حالا انجام بده ضرر که نداره ولی واقعا سطح انرژی بالایی داشتم و فرکانسی ک دریافت میکردم واقعا جواب داد و خداروشکردر حال حاضر عالی ام .و الانم که با آموزشهای شما آشنا شدم و دارم استفاده میکنم با اینکه یکم درکش بعضی جاها برام سخته ولی خداروشکر میکنم چون واقعا وقتی چند بار گوش میدم حداقل اون لحظه حسو حال خیلی خوبی دارم امیدوارم بتونم تمام چیزهایی رو که شما آموزش میدین تو زندگی بکار ببرم ..ممنونم مامان نفیسه ی عزیز هستم که منم تونستم تو دوره های شما شرکت کنم .توکلم به خداست .و از شما متشکرم .

لیلا
لیلا
11 روز قبل

سلام من پسر بزرگم رو که باردار بودم به دلایلی تو 32 هفته بچه قرار شد که دنیا بود من حس اعتماد داشتم بااینکه شرایط خودم و بچه خوب نبود ولی اصلا استرس نداشتم و مطمین بودم که پسرم سالم دنیا میاد و خدارو شکر بااینکه زودتر بدنیا اومد هیچ مشکلی نداشت

مریم متدین روحی
مریم متدین روحی
11 روز قبل

سلام در تاریخ ۱۹ مرداد سال۱۴۰۳ همسرم سکته قلبی کرد و به بیمارستانی که من کار می کردم آمد و من در آنجا بودم متوجه عمق جریان شدم. درمان را سریع شروع کردم و همسرم سه بار فوت شد و من گروه درمان ایشون را احیا کردیم.
در نهایت با شرایط بحرانی آنژیوگرافی شد و استند در قلب گذاشته و به زندگی برگشت.
ابن موهبتی بود که خداوند به من و دخترهام مجددا اهدا کرد. از خداوند همیشه به خاطر این که به من کمک میکنه ممنونم سپاسگزارم

لیلا لشکری
لیلا لشکری
11 روز قبل

با سلام و احترام خدمت استاد بزرگوار و هم گروهی های عزیز تجریه من در مورد موهبت الهی به سال ۱۴۰۱ بر میگرده که طی حادثه‌ای ناگوار فرزندم دچار سانحه ای شد از قضا همون موقع هم من با استاد م که روحشون شاد باشه در حال مراقبه ای بودم و داشت میگفت فرزندانت را تصور کن و من همین فرزندم را در حال سجده می دیدم خلاصه همون ساعت بدون این که به من اطلاع بدن پسرم با حال بسیار وحشتناک و خیمی به شیراز منتقل شد و طی ۶ ماه درمان به خونه برگشت در همون حالی که همه ناامید بودن من حس و حالم خوب بود و مطمئین بودم که فرزندم سالم بر می گرده و اون سطح از اشراف در اون شرایط توکل خوبی به من داده بود و همین حس هم به فرزندم منتقل شده بود که خدا منو زنده نگه می داره که تا همیشه شاکر خدای مهربانم هستم .
در مورد اتفاق ناگوار هم خدمتتون بگم که پدرم رو طی یه بیماری از دست دادم و سطح غالب انرژی من غم بود و باید مادرم رو هم که وضعیت روحی مناسبی نداشت همراهی می کردم که در نتیجه این مدار و فرکانس اتفاقات بدتری توی همون روزها وارد زندگی من شد با وجودی که می دونستم غم و ترس ارتعاشات خیلی منفی دارند ولی نتونستم کنترل کنم و نتیجه این موضوع رو دیدم.
طبق تجربه خودم که از سال ۹۸ در مسیر موفقیت و معنویت قرار گرفتم معتقدم که آگاهی شایستگی میاره و به نوع ما را مصون می کنه و از استاد بزرگوار هم جهت مسئله ناظر و منظور و تطبیق آن با قوانین فیزیک. کمال تشکر را دا رم.

مهری یزدان پناه
مهری یزدان پناه
10 روز قبل

سلام.من یک دفعه که با تمام وجودم خدارو احساس کردم.دخترم یکماه بود مشکل تنفسی پیدا کرد (در شرایطی بودیم که باخانوادها مشکل داشیم بخاطر مشکل خانواددگی از زرند به کرمان امده بودیم وکرمان اشنایی نداشیم ماشین نداشتیم واژانس گیرمان نمی امد که بریم بیمارستان بهر حال به هر سختی بود خودمان را رساندیم بیمارستان البته این توضیح بدم که شش سال ازدواجمان گذشته بود بچه دار نشده بودیم دخترم شانزده روزه بود از بهزیستی تحویل گرفته بودیم ) توقسمت پذیرش بیمارستان همسرم داشت تشکیل پرونده میداد من یکی از بد ترین لحظات زندگیم بود یک دفعه مثل اینکه کسی اب روی اتش میریزه قلبم اروم گرفت..یک احساس ارامش درروح وجسم من بوجود امد ……واقعا فکر کردم خدارو…دیدم ‌همیشه میگویم من خدا رو دیدم…

نسرین میرشفیعی
نسرین میرشفیعی
10 روز قبل

دوسال پیش وقتی برای همسرم مشکلی پیش اومد در فرکانس غم و نامیدی بودم و مدام دنبال کسی برای حل آن بودم .ولی وقتی به این نتیجه رسیدم که تنها کسی که می تواند مشکلم را حل کند خدا است و به او توکل کردم مشکل حل شد.
وقتی کار جدیدمون را شروع کردیم با خوش بینی و و اشتیاق و پشت کار درحال رسیدن به نتیجه هستیم.
ممنون از شما و مامان نفیسه

فائزه
فائزه
10 روز قبل

باسلام و عرض ادب
من در خانواده ای بزرگ شدم که دیگران بیش از خودمون در آن حرمت و ارزش داشتند اول بقیه بعد ما و تلاش می کردیم هیچ کس از ما ناراحت نشه همیشه با اینکه همه از خوبی ما تعریف می‌کردند ولی چالش بسیار داشتیم ،تا اینکه من تصمیم گرفتم برای خودم ارزش قائل بشم و اول خودمو دوست داشته باشم و این اصلا بی احترامی نیس،از اون به بعد دیگران هم یاد گرفتند برام ارزش قائل بشن و مسائل و چالش‌هام خیلی کم شدند

معصومه مهرزاد
معصومه مهرزاد
10 روز قبل

سلام و عرض احترام خدمت استاد عزیز و دوستان گرامی
دراولین بارداری ام در سال ۹۰ از خوشحالی چشمانم برق میزد انگار که روی ابرها قدم میزدم مخصوصا اینکه بچه من پسر بود و اولین پسر درخانواده همسرم ومن علیرغم این همه اشتیاقی وشاید غروری که داشتم در تمامی لحظات در عمق وجودم و درون قلبم یک احساس وفرکانس نگرانی و ترس از دست دادن بچه ام رو داشتم واز طرفی خیلی حساس ومضطرب بودم تاجایی که برای انتخاب زایمان کلی تحقیق ومشورت از ماماها میگرفتم ..لیست مهمانها رو باخودم مرور میکردم هرموقع صحبتی میشد ویا برای خرید سیسمونی میرفتم اگر کسی عطسه ایی می‌کرد به خاطر باوری ویا خرافه ایی که در پس عطسه کردن بود دائم نشخوار ذهنی از دست دادن وبه دنیا نیامدن بچه ام را با خودم داشتم تا اینکه در هفته ۳۸ بارداری به علت تروما ویک حادثه فرزندم رو از دست دادم و با تحمل درد بسیار بسیار وحشتناکی اون رو مرده به دنیا آوردم .
به نظرم استاد الان که فکر میکنم این اتفاق حاصل افکار و اون فرکانسی استرس ونگرانی بود که داشتم

زیبا صنوبری
زیبا صنوبری
8 روز قبل

سلام و عرض ادب
ما پارسال یک سازه ای رو در شملل استارت ساختش رو ززدیم
الان که اگاهی به ارتعاشات پیدا کردم متوجه شدم سطح ارتعاشم اشتیاق بود
چونما قرار داشتیم هرجا کم اوردیم ماشین یا زمین بفروشیم برای ساخت، چون پروژه بزرک بود
اما من هرروز نگاهم این بود که پولش میرسه و نمیدونستم چطوری ولی از اونجاییکه میدونستم خدا همه جا همراهم بوده امید داشتم که این مرحله از زندگیم هم کمکم میکنه و از جایی که گمان نمیبرم برام امدادهاشو میرسونه
و احساس خوش بینی رو تو این مدت داشتم
و حالا که ساخت ویلامون رو به اتمامه همسرم هم میگه تو این شرایط معجزه وار این حجم از کار تموم شده و من شکندارم بخاطر همون سطح از انرژی هست که همونم از لطف و محبت بی دریغ خدای مهربونه
خدا جونم عاشقتم😍

مرجان
مرجان
8 روز قبل

سلام

با تشکر از استاد باشنگ، من هر زمان شاد بودم و حس خوب داشتم اتفاقات خوب برام افتاده مثل خرید خانه و…

ارام
ارام
8 روز قبل

سلام من دوتا دختر دارم و خانواده همسرم سر همین که پسر ندارم خیلی نیش و کنایه می‌زنند اوایل خیلی ناراحت میشدم و احساس بدی داشتم غم و ناراحتی و اینکه این احساس تبدیل شد به اینکه چرا من لیاقت پسردار شدن را ندارم و رسید به اینکه حتما گناه بزرگی کردم اما تقریبا ۳ساله که روخودم کارکردم و این احساس تبدیل شده به خوشحالی و اینکه خداوند مرادوست داره که دوتادخترداده بهم که بهم بگه حواسش به من است. درمورداتفاقات بد وخوب زندگی خودم معمولا دیدم مثبت است و به این فکرمیکنم که چرااینطور شد اگراتفاق بدی میفته نگرش منفی ندارم چرا من؟ بلکه بهش فکرمیکنم چرااین پیش اومد وراه حل چیه و معمولا دیدم به زندگی همیشه اینه که اتفاقات بدوخوب یه معنی یه درس دارندوهمیشه درحال تجزیه وتحلیل هستم کلا ارتعاشم مثبت است واطرافیانم هم همیشه میگن چقدر مثبت فکرمیکنی نسبت به مسایل

زینت حداد
زینت حداد
8 روز قبل

درود جناب باشنگ درمورد نظم وتمیز خیلی حساسم با همسرم تا یک ماه پیش تو زمان جنگ آمدیم باغ اونجا ی جورایی گارگاهیه و کنار ش ی سویت کوچک وهمیشه بهم ریخته دیده من بود به همسر غر میزدم بابا این اشغال بریز بیرون چه وضعی با خودم درگیر حرص می خوردم اصلا دوستنداشتم اونجا برم شروع کردم هروز می نوشتم وشکر گذاری ودیدم عوض کردم زیبایی می دیدم و رها کردم کلاسای شما شروع شد وخواسته ها نوشتیم خیلی جالب بود دو الی سه روز از نوشتن نگذشته بود که همسرم شروع ب پاکسازی باغ و درب باغ دادن رنگ بزنند. همه چیز درون ماست انعکاس خود را در دیگران می بینم احساسم فکر میشه ودر نهایت رفتار میشه خدارو شکر که در مسیر آگاهی هستم وسپاس از شما و مامان نفیسه

سارامظاهری
سارامظاهری
8 روز قبل

سلام و عرض ادب
چندوقت بود همش دیدم به همسرم بد شده بود و حتی کار خوب هم می‌کرد من نمیدیدم و از در و دیوار برامون می‌بارید تا اینکه روی خودم کار کردم و الان که نگاه میکنم میبینم چقدر خوبی داره و اینکه توی جلسه پنجم فرمودید عشق و ثروت باهم هست را من درک کردم و درآمد همسرم دوبرابر شد.

مبصری
مبصری
8 روز قبل

سلام و درود
تواین یکهفته بررسی‌هایی که کردم و تمرکز کردم رو حالات وکارهام نتیجه گرفتم:وقتی با عشق کار میکنم و نمونه میزنم بدون فکر کردن به نتیجه و اینکه فروش میره یا نه وارریزی و مشتری خوبی دارم ولی در عوض وقتی زوم میشم روی فروش ومشتری خبری نیست…یاد گرفتم با عشق کار کنم و نتیجه را واگذار کنم به خدا

مرضیه رضائی
مرضیه رضائی
8 روز قبل

به نظر من یکی از بدترین عذاب‌های برای هرکس میتونه غم از دست دادن عزیزانش باشه،5 سال پیش وقتی خبر سرطان پانکراس مادرم را شنیدم درخلوت خودم خیلی بی‌تابی کردم ،اما همون موقع در حین پرستاری از مادرم با استاد آزمندیان آشنا شدم وجالب بود ازشوقم شبها وقتی مادرم به خواب می‌رفت شروع به یادگیری وجزوه برداری میکردم اونجا بود که با قانون پذیرش آشنا شدم وسعی کردم از بودن مادر بیشترین لذت را ببرم، محیط را برایش شادتر کنم وحتی گهگاهی روی تخت کنار مادر دراز می کشیدم وباهم فایلها را گوش می‌دادیم.برام خیلی زجر آور بود که نحیف ولاغیر شدن مادرم را میدیم انگار مثل شمع جلوی چشمام داشت آب می‌شد.اما خودم را کنترل کردم وواقعا مادرم را به دستان خدا سپردم وحتی روزی که مادر سر اذان ظهر داشتند تمام می‌کردند من تو دلم خوشحالت بودم چون میدونستم مادرم از دستم راضی هست ودیگه درد کشیدنش داشت تموم می‌شد. اون شب تا صبح همگی پیش مادر بودیم ولی من روی تخت کنارش نشسته بودم ودعا میکردم ،بهم گفتند ماسک اکسیژن را بردارم ،بهم گفتند یه کم بخواب من آرومم ،بخواب که فردا نمیتونی استراحت کنی ،صورت نورانیش را بوسیدم وسعی کردم اشکهام را کنترل کنم .وصبح ….
این داستان منی هست که دراول دلم پر از استرس واضطراب وغم وتندرست از همه چیز وهمه کس بود اما با نور آگاهی وداشتن یه راه بلد با آرامش وپذیرش مادرم را بدرقه منزل جدیدش کردم.

واما یکی از موهبتهایی که خداوند به من عطا کرد
موقعی بود که دکتر تو سونوگرافی داشت به همکارش میگفت بنویس جنس famale و من و خواهر وهمسرش از خوشحالی فقط اشک میریختیم،میدونستم که خان رحمت ونعمت برای بازشده چون از قبلش هم خواب دیده بودم خونمون پر از نور بود وتمام اقوام مادرم که سید هستند منزلم مهمان بودند و برف می اومد وتمام گلهای روی راه پله پز از شکوفه های گل‌بهی همراه با برف بودندکه واقعا زیبا بود و از اینکه خدا بهم همچین لطفی داشت خیلی شاد شدم .الان هم دختری دارم که دینار بچگی کردن‌اش بسیارفهمیده وفعال وباهوش است ومن به مادری کردن برایش افتخار میکنم فقط لحظه زیبای بغل کردنش در بیمارستان که دیگه تمامی احساساتم قلیان کرده بوداز اینکه با خوش بینی وعشق بهترین برام رقم خورده بودهرروز شکر گزارم💙🩵🙏

خوشحالم که وقایع را با دید خوش می بینم وسعی میکنم دنیا را بهنام خودم شیرین کنم

ژاله سلیمی فر
ژاله سلیمی فر
8 روز قبل

سلام. من هرگاه احساس اعتماد، احترام و خوش بینی داشته ام خواسته ام را به دست آورده ام و هرگاه احساس شرم، ترس و تحقیر داشته ام نه تنها خواسته ام را به دست نیاورده ام بلکه ضربه هم خورده ام.

سمیه
سمیه
8 روز قبل

طبق گفته های شما و با آگاهانه فکر کردم متوجه شدم که هر جا چیزی که میخواستم نشد بخاطر این بود که خودم رو لایقش نمی دیدم و توی فرکانس یاس و ناامیدی و اضطراب بودم اما وقتی چیزی که میخواستم شده توی فرکانس خوش بینی، امید و رهایی بودم.

مهری یزدان پناه
مهری یزدان پناه
8 روز قبل

چند سال قبل که فرزندم بیمار بود میخاستیم برسونیم بیمارستان هرچی زنگ میزدیم اژانس که ماشین برامون بفرسته اخر نشد من غمگین وناراحت واز بنده ناامید شدم خدا دوست همسرم را رساند ومارو رسوند بیمارستان که زمانی که نشسته و منتظر پذیرش دخترم بودیم که یک دفعه تمام اعضای بدنم دگرگون شد انقدر این حالت شدید بود که اون حالت ناراحتی .غم . ناامیدی .نفرت از اژانس .کلا فراموش شد انگار من از قبل هیچ ناراحتی وغمی نداشتم که این اتفاق فقط یکبار در زندگیم افتاد .خودم میگویم خدا روحس کردم .خدا کنه‌این حس ارامش قسمت همه بشه

فرشته میر
فرشته میر
8 روز قبل

سلام
ما چندین سال شهر غریب بودیم و من یاد گرفته بودم تو خونه خودمو سرگرم کنم ،به بچه ها برسم و خیاطی کنم و…..تا اینکه منتقل شدیم شهر خودمون خیلی خوشحال بودم تا اینکه درد سرام شروع شد ،رفت آمد زیاد اعضای خانواده و اینکه دوست داشتن منم مرتب بیرون برم هر روز خونه یکی جمع بشیم این موضوع من و خیلی بهم ریخته و عصبانی می کرد چون مرتب برنامه هام عقب می افتاد هی غر میزدم که چرا همش بیرونن
تا اینکه دیدم اینجور نمیشه پس با شجاعت و استدلال واسشون توضیح دادم که من و زندگیم اینجوریه و من هم پذیرفتم که خلق و خوی اونها هم به این صورت هست و اینجور شد که آرامش برگشت به زندگیم .و اونها هم دیگه ناراحت نشدن.
امیدوارم تونسته باشم موضوع و درک کرده باشم.